صادق هدایت، علی مقدم، جمیل صدقی زهاوی

و

زمزمه‌ عقلهای سلیم و ناسلیم

 

 

انور سلطانی

 

 

 

در جریان برگزاری جشن هزاره‌ فردوسی سال 1313در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوه‌ای منتشر کردند که‌ مجموعه‌ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به‌ یکی از مدعیون مراسم- جمیل صدقی زهاوی (1936 - 1863) که‌ بعنوان نماینده‌ کشور عراق در جشن شرکت کرده‌ بود و بر سر مزار فردوسی شعری به فارسی در ستایش او خواند ه‌ بود:

 

"به‌ فردوسی از من سلامی برید

پس از عرض حرمت، پیامی برید

که‌ ای شاعر خفته‌ در زیر خاک

نهان از نظر، دور از جان پاک...

فرو ریخت اعجاز از خامه‌ت

بیفرود از آن قدر شهنامه‌ات

سر از خاک بردار و آنگه‌ ببین

چه‌ شوری است بهرت بروی زمین

جهانی برای تو شمع آمده‌

برای ثنای تو جمع آمده‌

زهر مملکت صد صدا میرسد

زهر سر، نوایی جدا میرسد

چو پر شد ز شعرت زمین و زمان

ستودند نام تو در هر زبان

هزار است در قبر خود خفته‌ای

ولی زنده‌ است آنچه‌ تو گفته‌ای"

زهاوی از یک خانواده‌ سرشناس کرد ساکن بغداد و پدرش 'محمد فیضی زهاوی'، مدت 38 سال مدرس ومفتی شهر بود[1]. جمیل صدقی به زبانهای عربی، کردی و فارسی و ترکی تسلط داشت و به‌ همه‌ این زبانها شعر میسرود. شماره‌ تالیفات او در فلسفه‌، هیات ، علوم طبیعی و ادب به‌ 17 جلد میرسد و مجموعه‌ دواوین شعری او بزبان عربی، چهار جلد است. او یکی از اولین کسانی است که‌ رباعیات خیام را به‌ عربی ترجمه‌ نمود. مضمون اشعار و مقالات متعدد او در مجلات ترقیخواه‌ ترکیه‌ نوبنیاد و عراق، مسائل اجتماعی، نابرابریهای طبقاتی، آزادی، تبعیض علیه‌ زنان و مشکلات گریبانگیر جامعە عراق بود. او در کنار رفرمیست ها و تجدد خواهان عراق و ترکیه‌ مانند محمود جودت و قاسم امین به‌ جنگ پدیده‌های فرسوده‌ جامعه‌ و باستقبال مدرنیسمی میرفت که‌ نور آن از غرب تابیدە بود و اندک اندک به‌ عثمانی و پاره‌های آن یعنی عراق و کشورهای عربی هم میرسید.

 

او در قصیده‌ غرائی که‌ با مضمون حقوق زن به‌ زبان عربی سروده‌ است، جسورانه‌ ندا میزند:

 

"... اسفرک فالسفور للناس صبح

ظاهرو ا الحجاب لیل یهم..."

حجاب رابگشای که‌ بی حجابی صبح روشن و حجاب، شب تاراست.

 

"... زعموا ان فی الحجاب حفاظا"

کذبوا فهو فی الحقیقه‌ شوم..."

تصور کردند که‌ در حجاب امنیتی است، ولی دروغ گفتند چون در حقیقت، حجاب شوربختی است. (نیازی، دکتر شهریار و...)

 

پیام مستتر در شعر زهاوی و ندای او در برابری حقوق زن و مرد، شانه به شانه شاعر دیگر کرد، لاهوتی کرمانشاهی، میزند که‌ 14 سال پس از تولد زهاوی بدنیا آمد و‌ 21 سال پس از مرگ او جهان را وداع گفت:

 

پس کی تو این نقاب زرخ دور میکنی؟

کی ترک این اسارت منفور میکنی؟

بامرد همسری تۆ، کی این حق خویش را

ثابت به‌ آن ستمگر مغرور میکنی؟

(لاهوتی، ابولقاسم، 928)

 

زهاوی از سوی مادر از کردهای فیلی منطقه‌ سرپل زهاب نزدیک کرمانشاه‌ است که‌ پدران او پیش از مهاجرت ناگزیر به‌ خاک عثمانی و بغداد، در منطقه‌ کرمانشاه‌ می زیستند. گوئی او و لاهوتی از یک چشمه‌ فکری آب نوشیده‌اند، که‌ واکنشی همسان در برابر موج جدید ارتجاع مذهبی از خود نشان میدادند کە از شهر برخاسته‌ بود و آرام آرام روستاهای کردستان را مانند دیگر مناطق کشورهای اسلامی در بر می گیرفت. اینک میرفت کە زن روستائی کرد، که‌ تا ان زمان با حجاب و پوشش رو آشنا نبود، به‌ دام این نماد ارتجاعی‌ مدنیت اسلام مداران گرفتار آید.

 

زهاوی شاعر بود و به‌ فارسی نیکو شعر میگفت. گرچه‌ اشعار عربی او بکرات در نشریات دوره‌ای عربی چاپ و منتشر شده‌اند، ولی جز شعر مشهور او در ستایش فردوسی، اشعار فارسی دیگر او، کمتر روی چاپ بە خود دیده‌اند. من در پایان این مقال قصیده‌ فارسی غرای او را بنام" زمزمه‌ عقل سلیم" میآورم که‌ نشانگر تجدد خواهی و جبهه‌ گیری صریح او در برابر ارتجاع مذهبی است. اما پیش از آن باید داستان جزوه‌ علی مقدم و صادق هدایت را بیان کنم:

 

جزوه‌ مزبور اندکی پس از برگزاری مراسم هزاره‌ فردوسی منتشر شد و عنوان آن بود "پیشکش آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران" طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و به‌ سخره‌ گرفتن شعری که در نعت فردوسی طوسی سروده بود، یعنی ما- این نژاد برتر، ران ملخی را که‌ تو از بیابانهای عربستان به‌ بارگاه‌ عرشسایمان آورده‌ای نمی پذیریم و بەخودت برمیگردانیم؛ بی جهت بە ایران آمده‌ای و بی جهت هم شعر فارسی سروده‌ای!

 

جزوه‌ مقدم و هدایت اخیرا همراه‌ با چاپ جدید "وغ وغ ساهاب" هدایت با مقدمه‌ کوتاهی از دکتر ناصر پاکدامن از سوی کتاب چشم انداز در فرانسه‌ منتشر شده‌ است (سال 1381). در مقدمه‌ این چاپ آمده‌ است:

 

" تهیه‌ و تدوین این جزو ه‌ واکنشی است در اعتراض به‌ شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگره‌ بزرگداشت فردوسی. "پیشکش آوردن ..." اعتراضی است مبتنی بر احساسات افراطی میهن پرستانه‌....و ملهم از همان مقولات "عرب را [بجائی] رسیده‌ است [کار]" و "تفو بر تو ای چرخ[گردون تفو] ".

 

در همان مقدمه‌، از قول عیسی هدایت، برادر هدایت آمده‌ است که‌:

 

" برخی میگویند[هدایت به‌ هندوستان] رفت تا در کمپانی فیلمبرداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت.ولی حقیقت چیز دیگری است. در سال 1313 آقای علی مقدم جزوه‌ای بنام "پیشکش آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران" چاپ کرد که‌ شکل عرب روی جلد آنرا صادق کشیده‌ بود. انتشار این جزوه‌، خشم جناب آقای علی اصغر حکمت- وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت[ممنوع القلم شد] و تحت تعقیب قرار گرفت... برای خاموش شدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریک شده‌ صادق، صلاح بود که‌ مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که‌ با فروش اثاثیه‌ و کتابهایش، به‌ هندوستان رفت...

("وغ وغ ساهاب، 209 تا 212).

 

شعر مقدم آکنده‌ است از سخنان دو پهلو و عناوین توهین آمیز نسبت به‌ "تازیان" کە بخشی از شهروندان عرب ساکن این سرزمین را نیز دربر میگیرد:

 

" خنده‌ مهتران درگاه [بر اعرابی]"،

"شرمسار شدن اعرابی"،

"بیچارگی و پریشانی خود و هم کیشانش"،

و...

" پس بدو گفتند: یا وجه‌العرب!

از کجائی؟ چونی از راه‌ و تعب؟

گفت وجهم گر مرا وجهی دهید

بی وجوهم چون، پس پشتم نهید!"

حقیقت اینست که‌ علی مقدم و هدایت علیرغم موضع مستقل و شدیدا" مخالفی که‌ در برابر دستگاه‌ دولتی پهلویان داشتند و بویژه‌ هدایت که‌ کلیت سیستم را "خرس نر..ن پاره‌ای" می نامید که‌ "در کف او غیر تسلیم و رضا چاره‌ای وجود ندارد" (نامه‌های هدایت به‌ حسن شهید نورائی)، هردو تحت تاثیر جو افراطی ایرانیگری، که‌ با برگزاری کنگره‌ بزرگداشت فردوسی به‌ اوج رسیده‌ بود، نه‌ توانستند نسب کردی شاعر را بشناسند و نه‌ از موضع بغایت مترقی او خبر یافتند. همین شناخت نادرست و موضع گیری نادرست تر بود که‌ آنانرا به‌ سرودن شعر و کشیدن کاریکاتوری کشاند که‌ در اساس نمیباید لااقل از سوی اسطوره‌ای چون هدایت روی کاغذ میآمد. در کاریکاتورهای هدایت، کرد فرزانه در جلد بەگفتە آنان 'اعرابی' ای نشان داده‌شده‌ است که‌ بجای سگ، قڵاده‌ برگردن سوسمار زده‌ آنرا باخود[به‌ ایران] می برد: "ز شیر شتر خوردن و سوسمار... " فردوسی و باقی قضایا.

 

حال سئوال اینست که‌ اگر مقدم و هدایت اصل و نسب غیر عربی زهاوی را نشناخته‌ بودند و او یک عرب تمام عیار هم بود، آنها چه‌ حقی داشتند اینگونه‌ به‌ "هم کیشان" آنان و دیگراعراب، که‌ بخشی از آنها شهروندان خود ایرانند، اهانت روا دارند؟ چگونه‌ است که‌ نویسندگان متعهد این آب و خاک تف سربالا میاندازند و به‌ خود روا میدارند تحت هر عنوان، به‌ کرامت ملتی توهین کنند. ثانیا" زهاوی از بغداد آمده‌ بود همانجائی که‌ حکومت عباسیان مدتی قریب به‌ 200 سال زبانهای این سرزمین را در بند کردند. حال که او بجای شمشیر آخته‌، برگ زیتون در دست و بجای "لایجوز" عرب، شعر پارسی بر لب به‌ میان ما آمده‌ است،آیا سزاوار است که‌ این بانگاواز دوستی با چنین بیان سبک و سخیفی پاسخ داده شود؟

آوخ که‌ آنچه‌ اینک برای ما امروزمانده‌ است، وا اسفائی است برلب و دست حسرتی است بر زانو، که‌ چرا‌ نخبگان ما به‌ دره‌ هولناک تعصبات نژادی غلطیدند و سرنای وطن پرستی را از سرگشادش زدند.

 

زهاوی حدود یکسال پس از مسافرتش به‌ ایران و ناسپاسیهائی که‌ دید، رخت از جهان بر بست و ملک اڵشعرا بهار که‌ بمراتب دانش او آگاه‌ بود، در رثای مرگش ترکیب بندی در 9 بخش سرود و در آن، او را "سلطان سخن، صاحب فضل و ادب، وطنخواه‌، پیر استاد و سخن گستر" ی نامید که‌ میخواست بدیدنش به‌ بغداد بشتابد و از او "بهره‌ها گیرد":

 

دجله‌ بغداد بر مرگ زهاوی خون گریست

نی، خطا گفتم، که‌ شرق از نیل تا سیحون گریست

اشکریزان شد عراق از ماتم فرزند خویش

همچو یونان کز غم هجران افلاطون گریست

زین بلای عام یعنی مرگ سلطان سخن

مردم شهری به‌ شهر و بدو، در هامون گریست...

تا آنجا که‌ میگوید:

بود عمری سرگران از زحمت غوغای دهر...

که‌ دور نیست اشاره‌ی باشد به‌ نامهربانیهای دیگران در حق او.

 

 

اینهم قصیده‌ "زمزمه‌ عقل سلیم" از جمیل صدقی زهاوی، تا دریابیم کە نخبە نخبگان و زبدە روشنفکران ایران سنگ را به‌ پای چه‌ خردمندی زده‌است:

 

زمزمه‌ عقل سلیم

 

به‌ خدا نیست اعتقاد، مرا مادر از ..ن خر نزاد مرا

من به‌ حکم طبیعتم جنبان می برد پیش، گردباد مرا

من فدای حکیم عقل شوم که‌ عجب مشکلی گشاد مرا

یاخرد راست گفت: ایزدنیست، یا که‌ ایزد خرد نداد مرا

گر نمیتافت مهر علم ازغرب زود می گشت انجماد مرا

جهل اگر راحتست دلها را این چنین راحتی، مباد مرا!

عشق فهم تو ای جمال حیات! آتش افکند در نهاد مرا

قوتی هست دربنای جماد که‌ بر‌آورد از جماد مرا

با نجیبان نوع بوزینه‌ اشتراکست در نژاد، مرا

برد و آورد از جهان به‌ جهان بارها کون پر فساد، مرا

دست قوت که‌ حاکم کونست، گاه‌ برداشت، گه‌ نهاد، مرا

بعد مرگم چو عصرها گذرد، که‌ دگر آورد به یاد مرا؟

کم کن ای شیخ! پند خویش،که‌ نیست طاقت سمع، زین زیاد مرا

تو به‌ این ریش و سبحه‌ و دستار نتوانی فریب داد، مرا

آتش دوزخ و نعیم بهشت نه‌ هراسان کند، نه‌ شاد مرا

نه‌ من آن جاهلم که‌ بیم جحیم افکند دور از مراد مرا

احمقم گر کند گهی خرم وعده‌ حور در معاد مرا

نیست جز عقل خود در این ظلمات برچراغ کس اعتماد، مرا

گفته‌ بودی به‌ کلبه‌ت آیم، گر بکوی تو ره‌ فتاد مرا

این قدر سالها گذشت و هنوز تو نیاورده‌ای بیاد، مرا

 

استانبول، 20 سپتامبر 1913

 

 

منابع:

-          ابراهیمی، محمد صالح؛ "زانایانی کورد"؛ انتشارات محمدی، سقز 1379؛ صص 143 تا 154

-          بشیر، میر؛ "اعلام الکرد"؛ ریاض الریس للکتب والنشر؛ لندن 1991؛ صفحات مختلف

-          "جمیل صدقی زهاوی"؛ ویکی پیدیای فارسی، http://fa.wikipedia.org/wiki

-          ذکی، محمد امین؛ "مشاهیر الکرد و کردستان؛ جلد اول؛ ماده‌ "جمیل صدقی زهاوی"؛ مطبعه‌ التفیض الاهلیه‌؛ بغداد 1945؛ ص 163

-          روحانی، بابامردوخ؛ "مشاهیر کرد"، جلد دوم؛ ماده‌ "مفتی زهاوی" و 'صدقی زهاوی" ؛ انتشارات سروش؛ تهران 1336، صص 30 و 206

-          لاهوتی، ابولقاسم؛ " دیوان ابولقاسم لاهوتی"، با کوشش و مقدمه‌ احمد بشیری؛ انتشارات امیر کبیر؛ تهران 1358

-          نیازی، دکتر شهریار؛ جهانگیر اصفهانی، آمنه‌؛ جهانگیر اصفهانی، زهرا؛ " زن در شعر جمیل صدقی زهاوی"؛ پژوهش زنان، دوره‌ 5، شماره‌ 1، بهار و تابستان 1386؛ صفحات 155 تا 172

-          هدایت، صادق؛ "هشتاد ودو نامه‌ به‌ حسن شهید نورائی"؛ ؛ چاپ دوم؛ پیشگفتار بهزاد شهید نورائی؛ مقدمه وتوضیحات ناصر پاکدامن ،کتاب چشم انداز، فرانسه 1381

-          هدایت، صادق؛ "وغ وغ ساهاب"؛ چاپ دوم ؛ با مقدمه‌ ناصر پاکدامن؛ کتاب چشم انداز؛ فرانسه‌ 1379. کاریکاتورهای هدایت برگرفته‌ از همین کتاب هستند.

با سپاس از کتاب چشم انداز و همکاری آقایان ‌حسن ایوب زاده، ‌ ابراهیم فرشی، و رحیم بهرام زاده‌.

 



[1] - محمد فیضی مفتی زهاوی پدر جمیل صدقی نیز شاعر بود و به‌ عربی، کردی و فارسی شعر میسرود و "فیضی" تخلص میکرد. پدر او از کردان بابان ساکن سلیمانیه‌ و مادرش از کردان فیلی بود که‌ اصلشان به‌ منطقه‌ زهاب کرمانشاه‌ میرسید. این نمونه‌ای از اشعار فارسی اوست:

رسید اینک غرور مردم ناگه بدانجایی که‌ بیند خویش را، هر خرمگس از عجب، عنقایی...

هزاران در جهان جا لوت هست و نیست داوودی فراوان برزمین فرعون هست و نیست موسایی ...

از این اوضاع ناهموار بی هنجار میترسم خوشا می یافتم "فیضی" در این گنبد، دگر جایی